|
برداشت مطلب با ذکر مأخذ آزاد است© هوالجمیل سهیل کهکشان معرفت
مهدی بوریاباف فرزند حیدر در تاریخ 27/9/1359 در شهر زرقان فارس به دنیا آمد ولی بخاطر شغل پدرش که در نیروی هوائی ارتش کار میکرد سالهای کودکی و نوجوانیاش را در شهر دزفول گذراند و زندگی سرشار از حماسه و مقاومت و شهادت را با تمام وجود در آن شهر که هر روز زیر بمباران وحشیانۀ دشمن قرار داشت لمس کرد. پس از پایان جنگ و اتمام دوران خدمت پدرش، به همراه خانواده به زرقان برگشت و در زادگاه خود ساکن شد. مهدی قسمتی از تحصیلاتش را در دزفول گذراند و دوران دبیرستان را در زرقان به پایان رساند. در تمام طول تحصیل نیز همیشه جزو شاگردان برجسته و ممتاز بود و چندین بار در مسابقات حفظ و قرائت قرآن کریم رتبههای عالی را کسب کرده بود. بعد از اخذ دیپلم، در رشتۀ حقوق دانشگاه بندر عباس به تحصیل ادامه داد و پس از چهار سال دوری از خانواده و وطن و تحمل سختیها در شرایط دشوار، لیسانس خود را در رشتۀ حقوق گرفت و به خدمت سربازی رفت، دو سال خدمت سربازی را نیز با درجۀ ستواندومی در دائرۀ قضائی لشکر زرهی شیراز گذراند و پس از اتمام خدمت سربازی دوباره در کنکور دانشگاه شرکت کرد و در مقطع کارشناسی ارشد حقوق پذیرفته شد ولی در حادثۀ ناگوار تصادفی که در شامگاه جمعه 2/9/1386 در زرقان برای او رخ داد همه چیز را ناتمام گذاشت و به ملکوت اعلی پرواز کرد. مهدی سرودن شعر را از دوران نوجوانی شروع کرد و تخلص «سهیل» را برای خویش برگزید. او اگرچه در اکثر قالبهای شعر کلاسیک، شعر میسرود ولی در غزلسرائی شیوه و تبحری خاص داشت و تمام استعداد و ذوق هنری خود را در این قالب اصیل ادب پارسی به کمال و شکوفائی رساند و غزلهائی بسیار بدیع و شیوا و زیبا از خود به یادگار گذاشت. سهیل در سال 1378 انجمن ادبی سید عمادالدین نسیمی را تأسیس کرد و چندین سال شمع جمع شعرا و عاشقان ادبیات در شهر زرقان بود. اگرچه قدرت ذهنی سهیل، در تخیل و تصور، بسیار قوی و غنی و سریع بود ولی جوهرۀ اصلی اشعار او را «تفکر» تشکیل میداد و به خیالپردازیهای شاعرانه قانع نمیشد. تفکر در پدیدههای خلقت، روانکاوی آلام و آرمان انسانها ، کشف جاذبههای غیب، نفوذ عارفانه به اسرار مبدأ و معاد، تحلیل وقایع و پدیدههای هستی، تبیین واقعۀ بزرگ عاشورا و تجلیل از حماسه سازان دفاع مقدس و مبارزۀ جوانمردانه و با نشاط با تمام مصادیق پلیدی و تباهی جزو دلمشغولیهای همیشۀ او بود. معشوقهای بزرگ و واقعی مهدی در غزل، اهلبیت (ع) و شهدا بودند که به آنها ارادتی خاص داشت و بیشائبه برای آنها شعر میسرود و فضائل و خصائل و کمالات آنها را با سرودن شعر در جان و روح و روان خود میکاشت و همیشه آرزوی شهادت در روح بیتاب و ناآرام او موج میزد. سهیل، شعر مقاومت را میزیست و زندگی حماسی را میسرود. او سالها زیر بمباران، در پایگاه هوائی دزفول، زندگی کرده بود و همیشه بر فرصت شهادتی که بارها از یک قدمی او گذشته بود حسرتی آتشین میخورد. البته جلوههای ارادت قلبی به اهلبیت و شهدای گرانقدر و گمنام ایران عزیز ، فقط در سرودههای او خلاصه نمیشد بلکه نور معرفت و غیرت و شهامت و عدالت و محبت آن بزرگواران در تمام مظاهر زندگیاش متجلی بود. یکی از برنامههای مهدی در آخرین ماه عمرش، گردآوری مطالب و خاطراتی در مورد سردار شهید زینالعابدین جمشیدی بود و در نظر داشت که زندگینامۀ آن شهید عزیز را در قالب داستان بنویسد. سهیل «تفکر بسیجی» را درمان دردهای کشور میدانست و برای امام راحل و مقام معظم رهبری نیز احترامی خاص قائل بود و در آثار و گفتار آنها به کشف مرواریدهای تهذیب و معرفت میپرداخت و صداقت و صراحت لهجه و ساده زیستی آنها را میستود. مهدی، اذان را عاشقانهترین غزل آفرینش و حماسیترین آوای هستی میدانست. شاید اکثر مسلمانان چنین حسی را در مورد اذان داشته باشند ولی هیچگاه جرأت اذان گفتن در جمع را نداشته باشند و شاید بسیاری از مؤذنین عزیز نیز به برداشت مهدی از اینکه «اذان بزرگترین غزل حماسی است» نرسیده باشند و ندانند که چه کار مهمی را انجام میدهند ولی مهدی، علیرغم اینکه شاعری اندیشمند و متفکری متجدد بود و در جوّ دانشگاه بزرگ شده بود و دانشجوی کارشناسی ارشد حقوق بود، مثل مؤذن سادهای با افتخار در مسجد اذان میگفت و تمام حس و حال عاشقانه و عارفانه خود را در آوای ملکوتی اذان میریخت و روح تشنۀ خود را در این عشقبازی الهی سیراب میکرد. علاقۀ عارفانۀ مهدی به اذان باعث شد که پس از فوت اذانگوی مسجدشان (مرحوم مش صفر) شعری زیبا در مدح و رثای او و اذانش بگوید و خودش نیز سعی کرد تا آنجا که امکان داشت جای او را پر کند و به جای او اذان بگوید. شعرهای سهیل محصول تفکرات عمیق او در رازهای خلقت بود. او به دنبال جایگاه واقعی خود در هستی میگشت و همیشه از آیات و روایات برای کشف و شهود و سیر و سلوک معنوی خود بهره میجست و پیوسته در پی نوآوری و صعود به قلههای جدید ادراک بود. در نقد و بررسی شعرهای خود و دیگران، کمتر به ظاهر و فرم میپرداخت و بیشتر محو عمق و ارتفاع مفاهیم و حقایق مندرج در اشعار میشد. به عبارت دیگر: سهیل به عنوان یک «هستی شناس» به بررسی شعر و مقولههای هنری دیگر میپرداخت نه به عنوان یک ادیب و شاعر و هنرمند. او به آسانی از عهدۀ اوزان سخت و ثقیل بر میآمد ولی همیشه محتوا را بر فرم ترجیح میداد و کشف محتواهای عالی و جدید ، چه در شعر خودش و چه در شعر دیگران، اهمیت ویژهای برای او داشت. او هماره قصد نوآوری در محتوای غزل داشت ولی هیچگاه بخاطر تنوع و تفریح و اقتراح، شعر نمیگفت. مهمترین عاملی که او را به سرودن وا میداشت درد «بودن» بود و همین درد باعث میشد که همیشه در پی کشف خویش و جایگاه انسان در کائنات باشد و نتیجۀ این کشف و شهود دائمی سرودن اشعاری بود که همگی رنگ و عطر «حیرتی مقدس» داشتند. سهیل بیست و هفت سال بیشتر عمر نکرد ولی سنین عمر او را نباید با عمرهای عادی مقایسه نمود. او در دهسال آخر زندگیاش که عنفوان جوانی او بود به حقیقتهائی رسیده بود که بزرگان اندیشه و عرفان در دهها سال سیر و سلوک به آن میرسند. انگار میدانست که مهلت و مدت ظهور و حضورش در این دنیا مثل ستارۀ سهیل است. انگار میدانست که فرصت او برای درخشش و متعالی شدن بسیار کم است که تا این حد عطش دانستن و کشف حقایق و میل شدید به تجربۀ حقیقت داشت. آخرین بحثهائی، که در چند ماه منتهی به عروجش، با او داشتیم بیشتر حول محور معاد و مرگ و شهادت میچرخید و خودش این بحثها را پیش میکشید. او به عنوان یک فرد تحصیلکرده و یک شاعر متفکر و روشنفکر علم و اطلاعات بسیار زیاد و دقیقی دربارۀ این موضوعات داشت ولی قلباً میخواست این حقایق را تجربه کند، با توجه به شواهدی که در ماههای آخر زندگی ظاهریاش از خود بروز میداد نور شهادت در چهرهاش پیدا بود و به نظر میرسید که مثل بسیاری از شهدا از عروج خویش آگاه است. سهیل، ساعتی قبل از وفاتش، از یکی از بستگانش که قصد زیارت عتبات عالیات داشت خواسته بود که چندین شعر عاشورائی او را با خود به همراه ببرد و در حرم مطهر امام حسین(ع) و حضرت اباالفضلالعباس(ع) قرائت نماید. علاوه بر این، چند روز قبل از مرگش، کتاب «پدر، عشق، پسر ـ نوشتهی استاد سید مهدی شجاعی» را که دربارۀ شهادت حضرت علی اکبر (ع) است، به پدر خود داده بود و از او خواسته بود که آن را مطالعه نماید. همچنین، دقایقی قبل از عروجش، نیز همین کتاب را به دوستانش معرفی کرده بود و خواندن آن را به آنها (و تمام دوستانش) سفارش نموده بود. با توجه به اینکه خودش قبلاً بارها این کتاب را خوانده بود به نظر میرسد با مطرح کردن مجدد این کتاب بین خانواده و دوستانش، میخواسته این پیام را به همه القا کند که بعد از مرگش برای مصائب حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و جوان رشیدش گریه کنند و با در نظر گرفتن داغ سنگین اهلبیت در روز عاشورا تسکین قلب بیابند. مهدی، نمونۀ تربیت صحیح اسلامی در دامان پدر و مادری مؤمن و فهیم است که فرزندان خود را از حضرت اباالفضل (ع) گرفتهاند و در تعلیم و تربیت آنها از هیچ کوششی فروگذار نکردهاند و اکنون نیز ضمن تحمل داغ سنگین او، به حضرت زینب (س) و امام سجاد (ع) تأسی میکنند. سهیل، یک عمر در مکتب اهلبیت خوشه چینی کرده بود و همیشه آثار اشراقی را در حوزۀ فلسفه و عرفان و تفسیر و کلام به دقت مطالعه میکرد و حاصل مطالعات و تحقیقاتش را در جمع دوستان به بحث میگذاشت ولی هیچگاه به کشف حقیقت راضی نمیشد بلکه هدفش این بود که حقیقت را با هر قیمتی تجربه کند چون به قول او تمام حقیقتهای هستی در قرآن کریم و بعضی از ادعیه و زیارات مخصوصاً زیارت جامعه کبیره تعبیه شده و بسیاری از شاعران و اندیشمندان نیز حقایق هستی را به صورت نمادین در آثارشان بیان کردهاند ولی تجربۀ حقیقت از عهده هرکسی بر نمیآید و اگر بیاید باید آن را به تنهائی انجام دهد. به عبارتی دیگر تجربۀ حقیقت یعنی قدرت و جرأت و لذت پرواز و نَفَس کشیدن در قلمرو حلاجها و نسیمیها (و عجیب نبود که سهیل، نام سترگ و با عظمت «سید عمادالدین نسیمی» را برای انجمن ادبی خود انتخاب کرده بود.) با این حساب، او همیشه در کشف حقیقت به وادی حیرت میرسید و تمام وجودش در برابر زیبائیهائی آفرینش و عظمت انسان پر از خلسهای سُکرآور میشد درست مثل کسی که با دیدن یک تابلو نقاشی محو ظرائف و لطائف و دقایق آن میشود و به حیرتی لذتبخش و تحسین برانگیز میرسد و با حالات و کلماتی خاص خالق آن اثر و خود اثر را میستاید. سهیل نیز در برابر تابلو ابدیت چنین حالتی داشت و مفاهیمی که در شعرهایش بکار میبرد برای نشان دادن همین تحیر و تحسین بود ولی با توجه به اینکه در زبان ملتها هنوز جای بینهایت واژۀ معنوی خالی است (و شاید یکی از رسالت شاعران، آفرینش همین کلمات باشد) بسیاری از این مشاهدات را نمیشود به زبان شعر در آورد و لذا شعرهای سهیل نیز فقط ترجمان قسمتهای نور خوردۀ حقیقت است و این همه شعر زیبای او، تنها قطرهای از اقیانوس حیرت و معرفت سهیل را تشکیل میدهند و البته همین هم از سر ما زیاد است. در پایان ذکر این نکته ضروری است که معمولاً در کشور ما رسم بر این است که بعد از فوت یک شخصیت برجسته، همه دست به اسطوره سازی و افسانه پردازی میزنند و او را به حق یا ناحق میستایند و بزرگ میکنند و بعد از مدتی نیز او را به فراموشی میسپارند ولی راقم این سطور که سالها با سهیل، مثل یک روح در دو بدن، زندگی کرده و بیش از صدها ساعت بحث عمیق و دقیق در سالهای گذشته با او در کوه و بیابان و خانه و خیابان و محل کار و سفر و حضر داشته است، در این نوشتار و شعر بعدی نه فقط دچار اغراق و مبالغه (که جزو مشخصههای ذاتی شعر و شاعر است) نشده بلکه معتقد و معترف است که بخاطر تألمات روحی و ضیق وقت نتوانسته حق مطلب را در مورد سهیل کهکشان معرفت ادا کند و در راه انجام این تکلیف، دست استمداد به سوی تمام «سهیل شناسان» دراز میکند و برای تداوم راه او نیز برنامههائی دارد که به انجمن شعرای گرانقدر زرقان پیشنهاد نموده تا هرچه بیشتر و بهتر راه نورانی و آسمانی او در جامعۀ ادبی و هنری دنبال گردد. انشاءالله والسلام – محمد حسین صادقی برداشت مطلب با ذکر مأخذ آزاد است© تعدادی از اشعار شاعر اهلبیت ، زنده یاد مهدی بوریاباف ( سهیل )
تقدیم به همشهریان عزیز که در مصیبت او باعث تسلای خاطر بازماندگان شدند. این کیست شرحه شرحه...؟ایـن کیست مـی نوازد در نــایِ من خودش را آتش زده است امشب او جای من خودش را این کیست شرحه شرحه از عمقِ شب که چون صبح تـا شمس می رساند با پای من خودش را ایــن کیست می کشاند در خلسه ام بـه هـر جا پنهــان نموده او در پیدای من خودش را ایــن کیستها زیــادند امــا چـگونـه این کیست خوش کــرده جا بجای لیلای من خودش را جمعِ مـــن و خــدا و آیینه جمع بــاشد تــا همچنان نکرده منهای من خودش را او هـر کسی کـه باشد هـر چیز یا ؛ الهی هرگــز نگیــرد او از شبهای من خودش را دستی بـه قلــبم انگار امشب کشیــد بـلکه زیبــا در آن ببـیند زیبای من خودش را ای ناشناس زیبا بـا آسمــان چـه گفتی کاینسان سهیل انداخت بر پای من خودش را! ستاره هایِ عزادارفتـادهاند زمیـن و زمان به پـایِ محـمد(ص) گرفـتهاند زمین و زمان عزای محمد(ص) نشستهاند به خاک سیاه شب که ببارند ستاره های عزادار، خون برای محمد(ص) و سرخِ شرمِ حضوراست ماه ، هم دل خورشید در آرزوی کسوف است از حیای محمد(ص) کدام جان گرامی و عارفی که نخواهد به یک نگاه کند خویش را فدای محمد(ص) جهالت است اگر بی تو با خدای تو باشم که خوانده است خودش را خدا خدای محمد(ص) همیشه زنده به نام تو و به عشق تو باشد حسین(ع)، سرور و سالار کربلای محمد(ص) ....وآسمانِ دل شیعه هشت مرحله دارد به دلبخواه خداوند و با رضای محمد(ص) چگونه سر زخجالت برآورم به قیامت اگر نه دست بگیرد مرا ولای محمد(ص) اگر که ماه به دستی و آفتاب به دستی دهند ؛ دست ندارم ز خاکپای محمد(ص) مادربه هر صخرهای میزند روحِ خود را به هر درهای می برد روحِ خود را تفاوت ندارد ، به هر چیز و هــر کس بخواهد اگر، مـــــی دهد روح خود را به گلهایِ وحشی، به گلهای اهـلی....! وَ در غـنچه هـــا میدرد روح خود را تو در آفــرینش ولـی بی نظیـری که او در تو "ها" می کند روح خود را چــه تندیسِ زیبایی از خود تراشید که اینگونه حـــال آورد روح خود را! نفـس تازه کرده دمی پیش از آنکه خدا در تو مــادر دَمَد روح خود را سر انگـشتهــای نوازش....وَکودک اگر دیــر شد... ، می جود روح خود را به دنبـــــالِ هــر کـودکانه صدایی بیــــــاید اگر ، می کشد روح خود را و ققنــوس حتی اگــر راست باشد مثــالِ تــو آتش نـــــزد روح خود را مگــر کفــر گفتم بگویم: در آدم خــــــدا بـــا لب تو دَمَد روح خود را!؟ سهیل آسمان هم نفس تازه کرده که از شعرِ مادر مَکَد روح خود را ...و بی چراغ به دنبال خویش می گردمشکسته آینههایی که روبرویِ مـن است نشان یک شبِ بی تو بگو مگــویِ من است نمی شناسمت ای کاش دیر هــــم نشود در این حماسه که سهراب روبروی من است تو را چه تازه نفس می کشم هوای خطر! تو را چه نسبت نمناک بـــــا گلوی من است؟ و بی چراغ به دنبال خویش می گــردم همان کسی که در آیینه وضـــــوی من است تو تکه ابــر کدامین همیشه خورشیدی که سایهات همه جا و همیشه روی من است؟ کنـــــــار چشمه اندیشه ام که بنشینی هر آنچه میرود از پیشت، آبروی مـن است دوبـاره نِی شدنم را کجا بنالم ،آه وطن کجاست که اینگونه آرزوی مـن است؟! سهیل راست بگو در پی چه میگردی که آفتاب چنین گرم جستجوی من است؟! هزار گونـه مرا با نگاه میشکنند شکسته آینههایی که روبروی من است گلی به نام شقایق اگر نمی رویید دقیقههای من از عمرِ این و آن بودند اگر چو عقربه بازیچه زمان بودند دگر فریب کدامین امید را بخورم ؟ که دشمنان همه چون دوست مهربان بودند به سوگِ ثانیه هایی نشسته ام که هنوز برای دیدن داغِ دلم جوان بودند به سوگواری احساسِ من چه می خندند همان دقایقِ عمری که وقف آن بودند حقایقی که به جان می خریدم آنها را برایِ گفتنشان واژهها گران بودند من و تفاخر سر سبز بودنم؟ ، هیهات که لالههای دلم آیه زبان بودند دگر همیشه تاریخ مثل آن روزی است که اهل کوفه پذیرای میهمان بودند گلی به نام شقایق اگر نمیرویید بدون وجههترین قوم عاشقان بودند سهیل اگر چه نبودی ولی بگو آنشب ستاره ها به چه رویی در آسمان بودند؟ تمام جذبه دریا غروب دریا نیستچرا هدر بدهم هستی تو را با نیست؟ که احتمالِ من امروز هست و فردا نیست هنوز در پیِ آن نیمه خودم هستم که بی مبالغه در هیچ جای دنیا نیست شنیده ام همه جا آسمان همین رنگ است دروغِ مصلحتی این قَدَر که زیبا نیست تمام دلخوشی ام آسمان این شهر است که قسمت من ازآن یک ستاره حتی نیست به عمق فاجعه پی بردنم به من آموخت تمام جذبه دریا غروب دریا نیست همیشه مذهبِ کفتارها همین بوده است حدیث مرده پرستی که مالِ حالا نیست ولی شهید مرا هیچکس نمیگر ید که سفره های عزایش پُر از مدارا نیست شهید زنده ترین اجتهاد دین من است چنانکه زنده تر از آن دمِ مسیحا(ع) نیست چگونه ثانیه ها را دقیق وعده دهم به لحظه ای که در این روزها و شبها نیست؟! سهیل بود و نبودش دو شاید حتمی است چرا هدر بدهم هستی تو را با نیست طلا یه دارتـو آستـانه خــونـینِ کــربلای حسینـی(ع) غـریب، مثل مضامینِ نیـنوای حسینـی(ع) تو را نه زهر،که شیرین ترازعسل بچشاندند طـلایه دارشهیـدانِ کــربلای حسینـی(ع) محمد(ص)وعلی(ع)ونسلی از شهادت هابیل(ع) ولی توتازه ترین داغِ لاله های حسینی(ع) مدینه حرمت ثقـلین را به کوفـه نشان داد تو ابتـدای غم انگیـز ماجرای حسینـی(ع) زمانه همچو علی(ع) چاهِ دردِ دل به تو نسپرد وگرنه مثل پدر در غمِ عـزای حسینـی(ع) چگونه از تو بگویم؟چگونه از تو نگویم؟ که در نهایتِ عشقـی و ابتدای حسینی(ع) مدینه دورترین غربتِ خدایِ زمین است تو هَم غریب ترین بنده خدای حسینی(ع) فــدای غــربت و تنـهاییـت امــام عـزیــزم حسین(ع)مشهدانسان وتورضا(ع)ی حسینی(ع) آدمهای مصنوعینمی فهمند داغِ لاله را گلهای مصنوعی هزاران فرق دارد لاله با گلهای مصنوعی بنازم قدرت زیبا شناسی را، به هر صورت نلـرزاند دل پـروانه را گــلهای مصنوعی کدامین خاک را آیا برای خِلقت آوردند که می روید به رویِ دستها گلهای مصنوعی؟! به آدمهایِ مصنوعی طبیعت میشود تبعید وَ تبعید است آدم، هر کجا گلهای مصنوعی و دخترها بجای گُل اگر کبریت نفروشند دگر یا کوزه میسازند یا گلهای مصنوعی تعجب میکنم از آنکه میگوید : عجب دارم اگر روید زخاک گور ما گلهای مصنوعی دگرچیزی نمانده، فاصله یک کوه احساس است از اینجــا تا فلــزآبــاد تا گــلهای مصنوعی یک چشم به هم زدن، تماشانذر حضرت رقیه (س) آنشب که شکسته شد دلِ ماه از عـرش کشــید آسمان آه برگــونه آبِ تشنه خشکـید گـــلبرگِ لطـیفِ بوسـه ماه لبـهــای تجــلی خــداونــد میبست به آه سینه اش راه یک چشم به هم زدن، تماشا تکرارعلی(ع) شد و لبِ چاه در گوشِ خرابههای اسلام جان داد به نالههای جانکاه آتش به حریم قدسیان زد آن دیـدن و گفتـگوی کوتاه نه طی مراحل و سلوکی نه سجده و سبحهای به درگاه، عرفانِ سه ساله را بنازم اشکــی و سپـس فنــاء فی ا... آنی که ستارهاش سهیل است فهـمیده بهـای عمر کوتـاه چون تو خواستیهزاران بار پیش از آنکه می آید اجل، مُردم زمین را دربه در کردم ، زمان را خاطر آزردم تمامِ فصلهایی را که باید سرو می بودم گهی چون بید لرزیدم،گهی چون لاله پژمردم چه مرتاضانه می رقصد به روی آتشِ احساس دلم؛ یعنی همان سرخی که از پیش تو آوردم سپردی عشق آتشِ گونه ات را با من و گفتی: که بارِ این امانت رابه دوشِ کوه نسپردم ، به کوه و آسمان و هر که و هرچیزغیرازتو ندادم عشقِ بی حد و حساب و هیچ نشمردم مرا اینگونه باور داشتی من هم پذیرفتم وگر نه آبروی قدسیانت را نمی بردم نه حوّا و هوا ها از تو دورم کرد،نه تقدیر که چون تو خواستی من هم فریب سیب راخوردم هزاران سالِ نوری را سهیل از دور می آید هزاران کهکشان میآفریند با تو برخوردم جهادزبانی بسته می خواهد سرِ سبزی که من دارم ولی با بادِ صرصر هم قرارِ بَر شدن دارم میانِ واژه ها شعری قیامت می کند هر شب که شرحه شرحه اسرافیل در صورِ سخن دارم نمی انگیزد اینجا هیچکس را داد و فریادم رسولِ مردگان بودن به از قومی که من دارم به فالِ قهوه و کف بینی و طالع نیازی نیست که استفتایِ غیب از روزگاران کهن دارم : "دعایِ صبح و آهِ شب کلید گنج مقصود است" "...چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم" همیشه وقت می میرد،گزیری و گریزی نیست همیشه لشکری ساعات پوشیده کفن دارم دوباره جبهه ها فهمیده می خواهند، برخیزید که دشمن گفته قصد بی خبرپاتک زدن دارم شهیدان زندهاند این من شهید زندهای هستم شما هم همچنین ای دوستان، فکر وطن دارم و میدانهای علم و اعتقاد ما پر از مین است "به پیش آهسته و پیوسته"این رمزی که من دارم سهیل آنشب منوَّر می شود خطِّ مقدم را چه ایمانی به پیروزی پس از جان باختن دارم! هزار صف دعافرشته های مقرَّب فرود می آیند وضو گرفته به قصدِ سجود می آیند فرشته های دگر کارِ خود رها کردند برای خواندن شعر و سرود می آیند سه زن که حضرت مریم(س) فرایشان خوانده است به شکلِ قابله با آب و عود می آیند به بارگاهِ خدا بر قدومِ نوزادی هزار سر به ارادت فرود می آیند به یمن مقدم او از عدم هزاران صف دعایِ گوشه نشین تا وجود می آیند خدا زروی جمالش حجاب وا کرده برای دیدن، غیب و شهود می آیند تمام عالم و آدم در انتظار و سکوت وَ هر که در این مجلس نبود می آیند زمین به حرمت این لحظه ها نمی چرخد وَ لحظه های تعلل چه زود می آیند! صدای گریه طفلی به قدسیان خندید تمامِ هستی، محضِ درود می آیند فرشتهها همه بانگ سرود سر دادند وَ اشکهای خوشی رود رود می آیند به آسمان و زمین نور عشق می تابد وَ جهل و ظلمت رو به رکود می آیند فرشته ها همه بانگ سرود سر دادند فرشته ها به پدر،(مادر پدر)* دادند * ام ابیها(س) تفسیرِ من ، تفسیرِ توسردار ها پاپس زدند از ترسِ قرآن کوتاه نه ، پست آمدند از ترس قرآن قرآن رجز می خواند و ایمان داشت کفار بازنده صد در صدند از ترس قرآن پیشانیِ مردانه اسلام چین خورد تا دید قومش مرتدند از ترس قرآن هر چند مثل آب خوردن حفظ بودند از درسِ قرآن هم ردند از ترس قرآن آیندگان از وادی حیرت گذشتند این قوم در خوب و بدند از ترس قرآن بین زمین و آسمان در روز روشن خورشید را منکر شدند از ترس قرآن در شکّ و ریب خویش می لولند، این قوم عمری اسیر "شاید"اند از ترس قرآن بر نیزه ها در کربلا هم اینچنین رفت بر نیزه ها قرآن زدند از ترس قرآن تفسیر من ،تفسیر تو،"الحکم لا لله" این کوفیان بر مسندند از ترس قرآن سراب در جاممجنون، سرابِ صحرا در جام می فروشد بهرِ معاش لیلا پیغام میفروشد اینجا به روی هر چیز برچسبِ قیمتی هست آن سو کسی به مردم دشنام میفروشد نامِ تجاریاش را شاعر نهاده مردی تا نانِ شب در آرد، الهام میفر وشد با قیمتِ نگاهی دل را حراج کردم گفتند: در شلوغی سرسام میفروشد دیروز دانه میریخت گنجشکها نمیرند تا خود نمیرد، امروز او دام میفروشد آیا چقدر ایمان میخواهی ای خریدار یک دوره گرد آنجا اسلام میفروشد همدوره فلانی دارد سهام شرکت او سهمِ عصمتش را بینام میفروشد دیگر سهیل خاموش وقتی که عمر ما هم دارد به قیمت مرگ ایام میفروشد ملکوتِ غزلای که گمان کُنی فقط از تو عمل قبول باد پیشِ عیارِ لطفِ او اصل و بدل قبول باد رد و قبول تو مرا بادِ هواست در نظر نیتِ عشق کردهام ، هرچه عمل قبول باد گوشه پرده حرم، گیر ولی جهادِ من زیرِ هجومِ اینهمه لات و هبل قبول باد پیشِ تو کارنامهام گرچه سیاه نامهایست مُهر چنین شده است از، روز ازل: قبول باد بین تولد من و مردن من که زندگی است هروله میرود زمان ، سعی اجل قبول باد دخترِ آسمان شب آنچه نهان ز دیگران بین من و تو میشود رد و بدل ، قبول باد از ملکوت سینهام میرسد این ندا به گوش های سهیل آفرین ،از تو غزل قبول باد محشرِ غیبنذر بابالحوائج ، حضرت علی اصغر(ع) ای بعدِ تو اُف برهمه دنیا علی اصغر(ع) بیتاب ترین شهیدِ بابا علی اصغر(ع) این بود جوابِ طلبِ آب که دادند این است جوابِ کَرَمِ ما علی اصغر(ع) عالم به فدایِ لب چون برگِ گلِ تو شرمنده لبهای تو دریا علی اصغر(ع) آدم به هوایِ لبِ تو روح پذیرفت ای ذرهای از مِهر تو حوّا ، علی اصغر(ع) حیف است سرِسوزنی ازخونِ تو برخاک خونخواهِ توشد عالمِ بالا علی اصغر(ع) غوغا است به خونخواهیِ تو در حرمِ غیب محشرشده انگار که برپا علی اصغر(ع) بی تو بروم خیمه چه بایست بگویم هستند همه منتظرم باعلی اصغر(ع) من وعده رفع عطشت دادهام، ای داد ای وای به من وای به من واعلی اصغر(ع) شش ماهه من، رو به برِ دوست که انگار سخت است فراق تو خدارا علی اصغر(ع) در بازیِ جانِ تو...* تقدیم به تمام جانبازانِ سرافرازِ کشورم و تقدیم به سید جواد بهارلو ای از سفر زینب(س) دست و سرِ جا مانده ای روحِ بلندت حبس در پیکرِ جا مانده سیمرغِ شهادت رفت تا قافِ جنان ای جان ای درعطشِ پرواز ،بال و پرِ جا مانده از قافله جز آتش بر جای نمی ماند ای آتش پنهان در خاکستر جا مانده سرمست گذر کردند از جان و جهان ، یاران در میکده تو ماندی با ساغر جا مانده جز خاطرهای همچون افسانه نماند از جنگ ناباوریِ ما را ، ای باورِ جامانده تو معنیِ جانبازی با چشمِ خودت دیدی در صحنه درگیری پا و سرِ جامانده تو حجتِ انسانی در عصرِ ربات و دود از نسلِ اَبَرمردان، یک آخرِ جا مانده اکنون اگر از دشمن جز نام ، نشانی نیست از نام و نشانِ توست ای سنگرِ جا مانده در بازیِ جانِ تو، مرگ است که می بازد جانباز؛ واین یعنی جان پرورِ جا مانده از نقشِ علی اکبر(ع) در تعزیهها تا جنگ در بازیِ عشق و خون، بازیگرِ جامانده تو رفته ای و دیدی معراجِ بنی آدم (ص) تو رفتی و برگشتی، ما بر سرِ جا مانده زندگی هرچند زیبابه روی زندگی دیگرچراآغوش بگشایم؟ نمیخواهم به روی دردها آغوش بگشایم چنان بیزارم ازدنیا که همچون مادری ای مرگ که پیدا کرده طفلش را، تورا آغوش بگشایم مرا غارت نموده است او بنام بخشش و ایثار نمیخواهم دگر بر این گدا آغوش بگشایم به رویِ زندگی هرچند زیبا باشد و شیرین نمی خواهم به زور و التجا آغوش بگشایم مرا جلبِ رضای مردمان قدرِ پشیزی نیست که همچون پردههای سینما آغوش بگشایم! فرا خوانید هرچه تیر و شمشیر است وسرنیزه مبادا کوفه سان بر کربلا آغوش بگشایم سهیل اینجا افول یک ستاره، سخت لازم شد مرا قابل بدان ای مرگ تا آغوش بگشایم قفس بهترین جاستدلیلی برای دویدن ندارم که جایی برای رسیدن ندارم نسازید در کارگاه دلم شعر که روحی برای دمیدن ندارم ملائک؛ به الهام من همتی ، آه که حالِ غزل آفریدن ندارم جهنم همین جاست ، من بعدِ مردن عذابی برای کشیدن ندارم نباشم چرا دور از مردم اینسان که راهی بغیر از ندیدن ندارم کجا سرسپارم به دار اناالحق دگر تابِ ناحق شنیدن ندارم به بازار با قصد آیینه رفتم و تصمیمِ یوسف خریدن ندارم اگر روحِ تو در من آرام گیرد به سوی تو میلِ دویدن ندارم تو هستی که خود را به خود میرسانی وَ من اختیاری اکیداً ندارم هوا گرم و عریانیام چاره، اما لباسی برای دریدن ندارم! سهیل آسمانت دری باز کرده ولی من دگر شوق دیدن ندارم قفس بهترین جاست،جای منی که.... ..که بالی برای پریدن ندارم دردزبان زبانِ خدا در من است، می فهمید؟ اگر روان و اگر الکن است، می فهمید؟ خدا خودش به من الهام میکند هرچیز که روحِ واحدِ او در من است، می فهمید؟ نصیحتم مکنید آی عاقلانِ طریق که آب کوبیِ در هاون است، می فهمید؟ مرا به وقت سخن جراتی است رودَررو اگر به دوست وَ یا دشمن است،می فهمید؟ دل مرا به زمین می زنید ،غافل از آن که شیشه دل من نشکن است، می فهمید؟ کسی بغیرهمین صورتی که میبینید در اندرونی پیراهن است ، می فهمید؟ همیشه دردِ دلم فکرتازه میزاید که دردِ روح چُنان زادن است، می فهمید؟ مرا به دردِ خودم بگذرید و بگذارید که راهِ چاره من مُردن است، می فهمید؟ سهیل تا که خدا هست تو چه می گویی؟! تمام مشکل من بودن است، می فهمید؟ حسرتیک جرعه آبِ فراتم، در دستهای اباالفضل(ع) ازجان سلام علیکم بردستهای اباالفضل(ع) ...من را ز اشک ملائک در شام قدر آفریدند تا با من امروزگردد تر دستهای اباالفضل(ع) عکسِ سکینه چو افتاد بر روی آیینه آب بر دیگری لب گزیدند هر دستهای اباالفضل(ع) تک݄یف آوردن آب تاخیمهها تا رقیه(س) بگذاشت داغِ حماسه بر دستهای اباالفضل(ع) پیش از شهادت ، برادر ، اینگونه میگفت با خویش: ای کاش جان داده بودم در دستهای اباالفضل(ع) مسجدِ شکستهدلِ شکسته صمیمیترین سرای خداست پناهگاهِ دعاهای بندههای خداست دل شکسته اگر چه برای بعضی دل درونِ سینه ما ضامنِ بقای خداست دل شکسته در این لشکر شکست و فرار در این زمانه ـ نیفتادنی لوای خداست دل شکسته همان ظرفِ عطرِ ریخته است که راستی اثرِ مستیاش رضای خداست دل شکسته به هر کس نمیدهند ، آری دل شکسته دری رو به کبریای خداست دل شکسته و آهی و ... کمترین اثرش بلا به دوری و تغییر در قضای خداست دل شکسته محل شهادتِ روح است صلیب حضرت عشق است و کربلای خداست سهیل بس کن و این جمله را فقط دریاب دل شکسته ، خدا گفته است، جای خداست شهرِ شکمن از بت تراشی نخواهم نشست مگر صورتی از تو آید به دست گشودند بر من دری یک نگاه به یک بینهایت، به هر چه که هست، و عمری است میسازم از آب و گِل بتی، تا بیابم جوابِ الست همینکه بتی لایق سجده شد رسولِ غیورِ تو آنرا شکست تو را دیدهام لحظه ای بی حجاب که حرف از تو اینگونه بی پرده است دلم تکه تکه دراین شهرِ شک هم از بت شکن شد ، هم از بت پرست به سعدِ سهیل و به نحسِ سهیل دلِ خستهام لحظهای دل نبست شبیه تو باید، و تا آن زمان من از خود تراشی نخواهم نشست آیینه صبح* برای مرحوم کربلایی صفرِ خالص حقیقی ، موذِّن مسجد امام سجاد(ع) بیا که با تو بیاید دوباره بویِ سحر بخوان که بی تو اذان مانده در گلویِ سحر بیا دوباره به نامِ خدا بده جامی به عاشقانِ خداوند، از سبویِ سحر تمامِ شهر به شوقِ صدایِ تو رفته است شبِ سیاهِ فراقِ تو را به سوی سحر برای آمدنِ تو خدای را دادیم قسم ، به حرمتِ اسلام و آبروی سحر سحر تجلّیِ زیباییِ درونِ تو است چنانکه هر که تو را دیده ، دیده روی سحر همینکه دستِ نسیمِ سحر صدایِ تو را چو شانه می کشد آرام و خوش به مویِ سحر، دل تمامیِ مردم شود چوآینه صاف برای اینکه بگیرند روبروی سحر مناره ، منبر و صحن وسرا همه مستند پس از اذانِ تو هنگامِ گفتگویِ سحر سهیل از طرفِ آسمان چنین گفته است: بیا که با تو بیاید دوباره بوی سحر آئینِ آئینهکارم امشب با شرابِ شعرِ ناب افتاده است از لبانِ تـــو دهـــانم بــاز آب افتاده است زندگی دور از تو یعنی فصــلِ سـردِ التماس من که باشم؛تا به پایت آفتــاب افتاده است؟ مرگ یعنی کشفِ چشمانِ تـو در یک جاذبه از درختِ آسمان وقتی شهــاب افتاده است بین مرگ وزندگی دور ازتو امشب جانِ من باز در دستــانِ گیـجِ انتخـــاب افتاده است ذره ای حـتی نـخواهد مـاند در دنیـای غیب گر خبـر آرنـد کز رویت حجاب افتاده است نـامت آوردنـد همـچون آب پیشِ تشنه ای باز هـم قلـب ضعیفم در شتاب افتاده است اشتـیــاق و احتیــــاجِ تـواَمانم را بــــبـیـن آتشِ کاهی که درکـوهی مذاب افتاده است عالمی را مست انـدازد بـه جــانِ یکـدگــر ذره ای از تو که بر جان شراب افتاده است خشکسالی،قحطِ نان و نامِ مــردان بــزرگ لب بجنبــان،آبـهــا از آسـیاب افتاده است باز تابیدی در آئینه که این آئین توست بر سهیل از آفتـابی بازتـاب افتاده است همیشه وهرگز همیشه از تو نوشتن برای من سخت است که حسّ وحـال صـمیمـانه داشتن سخت است چگونه از تــو بگویم بــرای این همه کور!؟ چقدر این همه دیـدن بــرای من سخت است خــرابــه دلِ مــن را کسی نخواهد ساخت کــه بـر خــرابـه دل، خانه ساختن سخت است بــه هیـچ قــانعـم از مِهر دوستان؛ هرچند به هیـچ ایـن همـه سرمایه باختن سخت است نقابـــدارِ خـــودی را چگونـه بشنــاسـم در این زمانه کـه خـود را شناختن سخت است؟ قبـول کن دل بیچــاره ام ؛کـــه مـی گوید که: پشتِ پا به زمیـن وزمـان زدن سخت است!؟ برای پیچـک احسـاسِ بـی خـزانِ سـهیل همـیشـه گشتـن و هـرگز نیـافتن سخت است عزیز من ،همه جا آسمان همین رنگ است بیــــا ؛اگر چـه برای تو آمـدن سخت است قافله نورچــقـدرخسته ولـی بـا غرور میآید چقدر تشنه ولی غرق نور میآید صدایِ سینه زنگوله هاست درصحرا که درعزایِ رسیدن زدور میآید مسیرِحرکت این قافله تــماشایی است که پادشاه به قصدِ عبورمیآید گرفته روبه تو هرذره ای به کـف جامی که آفتابِ شراباً طهور میآید زمین زبانِ خداگشته و گــشودآنرا دوباره حضرت موسی(ص) به طور میآید حریمِ عشق دو دستِ نجیب میخواهد به پاسداری دل یک غیور میآید عـدم کشیــــده صفِ رخصت جهاد از او به یک اشاره به دشتِ حضورمیآید وجـود زنده مـگر نیست یا که نشنیده؟! صدایِ (زنده شوید آیِ) صور میآید چگونه تلـخ بــــیارد سهیل برآن لب که شیر و شربت و شعر و شعور میآید همیشه فرصتتان نیست، نوبتِ ماهم اگرچه دیر ولی با ظهور(عج) میآید با نثار فاتحه و صلوات برای شادی روح پاک زندهیاد مهدی بوریاباف (سهیل) برداشت مطلب با ذکر مأخذ آزاد است© سوکسرودههای یاران تقدیم به سهیل و جاودانگیهایش
آخ از لبت که قند فراوان گرفته است تو رفتهای به اوج که باران گرفته است رد شد تمام ناز تنت از برابرم جان و تنم بهانه یاران گرفته است دردت به جان ، همیشه گذر خصلت تو بود ما ماندهایم و جاده ز تو جان گرفته است از هرم جان و عطر نفسهای آبیات مسجد، مناره، ماذنه، ایمان گرفته است آتش زدی به ساحت بود نبود، که ققنوس شعر بال بهاران گرفته است رفتی به آسمان که سهیل زمان شوی اینگونه کهکشان سر و سامان گرفته است اینها قبول، جنس تو مثل ستارههاست اما دلم بهانهی آبان گرفته است از ابتدای آذر امسال و بعد از این در قلب دوستان تو طوفان گرفته است. رضا زارعی - 7/9/86 در سوگ سهیل
گوش کن ایدل عزای کوکبی فرخنده فال است صبر باید پیشه کرد اما شکیبائی محال است شاعری از شاعران نیک نام شهر زرقان او که در فکر و عمل آئینۀ فهم و کمال است طائری از ساکنان روضههای باغ رضوان پر کشید و جای او نزد خدای بیزوال است پند باشد بهر ما این گونه مرگ ناگهانی خوش به حال آنکه روحش با خدا در اتصال است این گل زیبای توحیدی، کلید گنج عرفان در فنون شاعری در دوره ما بیمثال است پیرو آل محمد، تابع حکم ولایت عاشق احکام قرآن، عارف و زیبا خصال است در غم این شاعر فهمیدۀ عرفان و قرآن بستگانش داغدار و شهر ما افسرده حال است (صادقی) دارد به دل داغ سهیل آسمانها لیک داند، او کنون در حلقه اهل وصال است. سرودۀ : حاج نعمت الله صادقی از آسمان بگو
مهدی من دوباره بیا و اذان بگو از این بهار ما که چنین شد خزان بگو از آتشی که شعله آذر به جان زد و رحمی نکرده است به پیر و جوان بگو از چشمهای نم نم باران گرفته یا از این دلی که گشته چو آتشفشان بگو سرمست عشق بودی و دربست عاشقی از آنکه راه میکده دادت نشان بگو از قصه غریبی گلهای اهل بیت یا آن سری که رفته به روی سنان بگو بودی همیشه عاشق ماه و ستارهها حالا سهیل من، خودت از آسمان بگو هردم غروب، داغ تو را تازه میکند مهدی من دوباره بیا و اذان بگو سروده: دکتر محمد جعفر مسگرپور بلال عشق محمد
کجا سهیل؟ کجا؟ ای شهید تازۀ ما بیا به سیر سماوات بر جنازۀ ما هلا ستارۀ زخمی، چرا شتابانی تو بی رفیق کجا میروی به مهمانی؟ ببین که روی زمین ماندهاست پیکر ما ببین که کنج قفس، مرده مرغ باور ما به قلب شهر نشانها ز داغ توپیداست عزای سرخ تو در سینۀ همه برپاست کسی که نام تو باری شنیده میگرید کسی که روی تو هرگز ندیده میگرید ببین تو حال رفیقان و آشنایانت که بودهاند همیشه اسیر احسانت خدای ، صبر دهد بر پدر ، و مادر تو خدا صبور کند در غمت برادر تو تو رفتهای چو شهیدان به گردش معراج ولیک غصه نمودهاست قلب ما تاراج پریدهای ز قفس ، ما ولی گرفتاریم اگرچه جای تو عالی است ما عزاداریم شهید بودی و مرگ تو چون عسل شده بود دلت برای شهادت پر از غزل شده بود اگرچه باور این غم برای ما سخت است ولی به قول خودت : هر شهید خوشبخت است * * * هزار خاطره داریم ما ز اِشراقت همیشه راهبر ماست روح مشتاقت شمیم کشف و شهود تو عطر «حیرت» داشت بدین سبب سخنت مثل گل طراوت داشت هزار قاف حقیقت ز ما جلو بودی هزار وادی حیرت ز ما جلو بودی اگرچه همسفر آسمان شب بودیم ولی نه مثل تو سیمرغ مُلک رب بودیم تمام حاصل ما حرفهای زیبا بود ولیک، حاصل تو هستههای معنا بود شهید بی کفنی در تو زندگی میکرد فرشتهای ز جنان در تو بندگی میکرد هر آنچه شعر سرودی به آن عمل کردی همیشه مثل علی دعوت از اجل کردی اجل برای تو همبازی قدیمی بود چقدر رابطهات با اجل صمیمی بود کسی که مثل تو خواب بهشت میبیند مشخص است، اجل را ، نه زشت میبیند کسی که مثل تو از ماورا خبر دارد همیشه از اجلش دعوت سفر دارد اگرچه مرگ تو محصول یک تصادف بود ولیک، میل تو بر وصل، بی تعارف بود چنان سریع پریدی به شاخۀ طوبی که گوئیا تو نبودی دمی در این دنیا تو رفتهای ز بر ما و جای تو عالی است ولی رفیق ، کنار تو جای ما خالی است کنون بپرس ز مولا همه سؤالت را کنون ببین تو در آن آینه جمالت را * * * اگرچه صورت و صوت و قد تو زیبا بود ولیک سیرت تو مثل آل زهرا بود ز بس که مؤمن و پاک و نجیب بودی تو در این سراچۀ خاکی غریب بودی تو به حکم حرف رسول خدا ، تو در محشر بلند مرتبهتر هستی از همه یکسر چرا که یار و اذان گوی دین او بودی و روز و شب، چو شهیدان ، تو با وضو بودی تو راز سبز اذان را چه خوب فهمیدی بلال عشق محمد شدی و جاویدی بلال عشق محمد بلال عشق خداست بلال عشق خدا ، کاردار ملک بقاست دعای عهد تو هرگز قضا نشد مهدی دلت به ماندن بی او رضا نشد مهدی تو در زمانۀ رجعت دوباره میآئی تو در رکاب «ولّی» چون ستاره میآئی بیا عزیز بیا ای شهید عارف ما بریز میکده در ساغر معارف ما کنون که غرق شدی در فضای عالم غیب بریز بر دل ما شرحی از معالم غیبب تو رفتهای به همان جا که اهل آن بودی تو از اهالی خونگرم آسمان بودی نرفتهای تو ز دست ای مُحب آل عبا تو چون شهید به دست آمدی در این دنیا به هیچ شاکله اهل ریا نبودی تو اگر که وصف تو میشد ، رضا نبودی تو غرور سبز تو تندیسی از کرامت بود همیشه روح تو آئینۀ عدالت بود * * * اگرچه راز تو در قلب جمع مدفون است ولی شهود تو از حجم سینه افزون است کنون اجازه بده تا روایتی گویم ز گنج مخفی عشقت حکایتی گویم شبی به شیوۀ رندان جبهه ، وقت قنوت سهیل میکدهای یافت در دل ملکوت به گنج مخفی عرفان رسید دست سهیل هزار بادۀ وحدت زد از دعای کمیل هر آنچه آینه و جلوه بود ، پیدا کرد هزار چشمۀ ناب سرود پیدا کرد دلش چو آینهای پیش کبریا خم بود درون آینهاش نور اسم اعظم بود رسیده بود به گنج عظیم استغنا پریده بود به آفاق جنتالمأوی ز گنج مخفی اسما چنان غنی شد او که جلوهگاه زلال هوالغنی شد او سهیل، آینهای در دیار باقی شد تمام میکده را سر کشید و ساقی شد همیشه وقت نماز و اذان، رها میشد و غرق در ابدیت ، چو مرتضی میشد * * * سهیل ، آن همه شبهای ناز ، یادت هست؟ کنار قبر شهیدان ، نماز یادت هست؟ خیال و فکر تو مثل شهاب سرعت داشت مسیر کشف تو تا بیکرانه وسعت داشت همیشه سهم تو از اکتشاف ، عالی بود ولیک ظرف دل ما ز کشف خالی بود سهیل، در شب آدینهها، به وقت شروع مگر همیشه نگفتی که «تکخوری ممنوع» چگونه عهد شکستی و تکروی کردی بدون ما سفر سبز اُخروی کردی چرا شتاب ؟ نبود این قرار ، خوش انصاف چرا ز حلقۀ یاران ، فرار؟ خوش انصاف قرارمان مگر از یاد بردهای مهدی که بی رفیق می وصل خوردهای مهدی مگر ز جنس شما، چند دسته گل داریم که صبر پیشه نمائیم و داغ بشماریم * * * خدا همیشه گل سرخ ناب میچیند گلی که کرده خودش انتخاب میچیند سهیل بودی و جای تو کهکشانها بود نشان خانۀ تو کوی بینشانها بود اگرچه داغ تو بشکست پشت یاران را اگرچه چشم همه خواند شعر باران را اگرچه از غم ما رستی ای همیشه رفیق تمام هستی ما هستی ای همیشه رفیق والسلام - ملتمس دعا و ارادتمند همیشگی تو - محمد حسین صادقی پنجم آذرماه هشتاد و شش - زرقان فارس برداشت مطلب با ذکر مأخذ آزاد است© تماس از طریق ایمیل و کامنت فعلاً مقدور نیست . در صورت نیاز از طریق زیر در خدمتم. 07124223554 صادقی
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 3:34  توسط محمد حسین صادقی
|
|
|