|
هوالجمیل
سهیل
عارفِ مرگ-آگاه
مرگ یعنی کشف چشمان تو در یک جاذبه از درخت آسمان وقتی شهاب افتاده است
اگرچه بر سنگ آرامگاهش به اختصار نوشته شده : مهدی بوریاباف (سهیل) فرزند حیدر - طلوع دلانگیز : 27/9/1359 - غروب غمانگیز : 2/9/1386 - دانشجوی فوق لیسانس حقوق - مؤسس انجمن ادبی سید عمادالدین نسیمی و .... ولی او بزرگتر و فراتر از آن است که در این چند جملۀ مختصر تعریف شود. داستان طلوع و غروب سهیل داستان شگفتی است و زندگی اجتماعی و ادبیاش بیشتر به داستان همان ستارۀ مشهور سهیل میماند. شاید از همان روزی که مهدی آگاهانه تخلص سهیل را برای خویش برگزید بر طلوع و غروب ناگهانی خود واقف بود که تا این حد در ماهیت و حقیقت «زندگی و عشق و مرگ» کنکاش میکرد و شعر میسرود و عارفانه در آفاق «حیرت» غوطهور میشد. سهیل, شاعر آینده است و بدون شک آیندگان, او را بیشتر و بهتر از ما که ظاهراً با او زندگی کردیم خواهند شناخت و مگر نه این است که ستارۀ سهیل را در نبودنش باید جستجو کرد؟ او رفت و هیچیک از ما (همعصران او) تا چندین دهۀ دیگر باقی نخواهیم بود ولی او با کشف جاذبههای وادی حیرت و تبدیل آنها به شعر, به بیکرانگی جاودانگی پرید و آینده را فتح کرد. سهیل پیش از رفتن نیز رفته بود و ما جلوههای «مرگ-آگاهی» او را فقط نوعی آفرینش هنری و ادبی میپنداشتیم ولی پرواز ناگهانی او ثابت کرد که روح بیقرار و شیدا و افلاکی او چقدر در این جهان خاکی غریب بوده است. آری, دانای راز شدن, قیمتی آسمانی دارد که کلمات از بیان اندازۀ آن قاصرند. سهیل رفت و با اشعار حیرت آمیز و تفکر برانگیز خود تبدیل به یکی از چهرههای ماندگار ادبیات کلاسیک ایران شد و تقریباً در همین تعداد غزلهای محدود خود بسیاری از رازها را در پرده بیان کرد و بسیاری را نیز بخاطر ضیق وقت نتوانست و یا نخوانست بگوید. در پایان چندی تک بیت ناب از زندهیاد مهدی بوریاباف (سهیل) را تقدیم همشهریان عزیز مینمائیم. یادش گرامی و روحش متعالی باد به برکت صلوات بر محمد و آل محمد (ص).
بیتهای زیر تقدیم شما :
مرگ يعني کشفِ چشمانِ تـو در يک جاذبه از درختِ آسمان وقتي شهــاب افتاده است چگونه از تــو بگويم بــراي اين همه کور!؟ چقدر اين همه ديـدن بــراي من سخت است خــدا را نــديــده ، نمي ميـــرم ، آه اجـــــل را بـه تکــرار آزرده ام دلم آنزمــــان از تـپــــــش ايسـتد که صد سال رفته که من مرده ام چه قفس، چه آسمان ، پروازِ من از خودم تا نقطه اي نوراني است سهيل از آسمان ديده است گاهي دو عالم را به هم مي ريزي اي اشک ايـــن کيست مـــي نوازد در نـــــايِ من خودش را آتش زده است امشب او جاي من خودش را ....وآسمانِ دل شيعه هشت مرحله دارد به دلبخواه خداوند و با رضاي محمد(ص) ناشناسم مگذار دلِ کاوشگرِ من بکر و زيباتر از اين هيچ عرفاني نيست اوجِ تنها بودنم را شعــر مي گويند مردم حسرتِ شــــاعر نبودن دردل من آه مانده من مرغ روحم پيشترها پر کشيده است عيسا(ع) دمي را قدرت احياي من نيست گمنام وشهيد و بي جسد خواهم شد يکبار اگربر لبِ کارون بروم تو را چه تازه نفس مي کشم هواي خطر! تو را چه نسبت نمناک بـــــا گلوي من است؟ گلي به نام شقايق اگر نمي روييد بدون وجهه ترين قوم عاشقان بودند شهيد زنده ترين اجتهاد دين من است چنانکه زنده تر از آن دمِ مسيحا(ع) نيست به کجا هيچ کسي غير خدا پا نگذارد ؟ مي توانم به همان دسترسي داشته باشم فرشته اي وضو گرفته در زلالِ اشکِ من وَ تا سحر خدا خدا و استخاره مي کند هر چه کشيده اي مگو هر چه که ديده اي مگو هاي سهيل در زمين عشق گناه است هنوز همه زندگيم وقفِ همين يک لحظه است لحظـه آمـدنت – لـحظه دلخـواه بيـا در واژه ها تنهاييم را سخت مي گردم ليلايِ من، مجنون شدن صحرا نمي خواهد تعجب مي کنم از آنکه مي گويد : عجب دارم اگر رويد زخاک گور ما گلهاي مصنوعي آيينه خودشناسيم يک درد است دردي که شده است در دلِ چاه تمام هزاران سالِ نوري را سهيل از دور مي آيد هزاران کهکشان مي آفريند با تو برخوردم به اتهاممان قسم که دار اوجِ عزت است اناالحقي بگو بمان در اين فساد، ماندني برگ برگِ دل من صحنه جنگي مغولي است نيست در ماندهِ اين سوخته قاموس،" شکست" قيافيه من و مجنون کجا شبيه هم است که دست از سرم اي عشق بر نمي داري؟! ميانِ واژه ها شعري قيامت مي کند هر شب که شرحه شرحه اسرافيل در صورِ سخن دارم تقاص و لذت سيبِ فريبي را که آدم(ص) خورد کسي که ميوه اي از باغ حُسنت چيده مي فهمد مگر از من چه مي ماند بجز شعر زمان مانده را زيبا کن اي دوست به حيرتم چگونه کهکشان به هم نمي خورد چنين که بي مدار مي رود مُدام مست تو؟! ديروز دانه مي ريخت گنجشکها نميرند تا خود نميرد،امروز او دام مي فروشد بين تولد من و مردن من که زندگي است هروله ميرود زمان ، سعي اجل قبول باد تو رستخيز وجودي،قيام در عدمستان به انتقامِ نبودن ، براي اينکه بماني عزمِ کجا نمودي و رفتي، که بعد تو هر گاه نامي از سفر آمد ، دلم شکست؟! حرف من عشق،فرق من عشق است باشما اي فرشته هاي عزيز هنوز پا ننهاده به سرزمين وجود خيالِ تو به دلم حکمِ عشق مي فرمود تو هر جاکه باشي و هر لحظه اي بهشتِ زمين وزمان مي شود بلند داد بزن روي کوه عشقت را سکوت طبق موازين عشق بي ديني است هزارخضر به دنبالِ چشمه اي درمن غمِ زلال مرا هيچکس نمي فهمد زشوق تا نرسانم به رويِ لب جاني به اشهدي نکنم دعويِ مسلماني امید است در آیندهای نزدیک با برگزاری مراسم «بازخوانی اشعار سهیل» و چاپ مجموعه اشعار «سهیل کهکشان معرفت» لذت شناخت بیشتر این ستارۀ غریب آسمان شهود را به همشهریان گرانقدری که هنوز داغ او را بر دل و محبت او را در دل دارند اهدا نمائیم. زندگینامه و قسمتی از اشعار او نیز در سایت www.hodhod.org , www.zarghan.ir در دسترس علاقمندان است. یادش گرامی و روحش متعالی باد به برکت صلوات بر محمد و آل محمد (ص).
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 1:31  توسط محمد حسین صادقی
|
|
|